وقتی ساعت 6 و نیم صبح از خواب بیدار شدم چون ساعت موبایلم زنگ زد و باید می رفتم بیمارستان، یک اسم توی کله ام تکرار می شد فقط. دقیقا عین وقتی که کله ی صبح از خواب بیدار می شوی و یک آهنگ همینطوری توی کله ات می خواند. یا وقتی صبح زود از خواب می پری و آهنگ تبلیغی که دیشب توی پیام بازرگانی تلویزیون دیده بودی توی مغزت نواخته می شود! [و چه حس مزخرفی هم هست! :| لازم است همینجا بگویم من اکثر صبح هایم با همین حس مزخرف بیدار می شوم که نوایی، موسیقی ای، آهنگ های چرت و پرت شعرهای بچگی ای، یا نهایتا همان آهنگ پیام بازرگانی ای چیزی توی ذهنم پخش می شود! اما به ندرت پیش می آید که صبح یکهویی با یک اسم از خواب بیدار شوم.]یک اسم توی ذهنم تکرار می شد که اسم آقای "سین. میم." هم دانشکده ایِ سال بالاییِ 4سال از ما بزرگترمان بود. کاملا یادم مانده ترم یک دانشکده وقتی از کلاس برنامه نویسی مهندس بهمن پ. درآمده بودم و از حجم چیزهایی که سر کلاس گفته بود و من گیج شده بودم کم مانده بود گریه ام بگیرد، یادم نیست به چه علتی رفتم توی انجمن علمی و آنجا پدربزرگ مهشاد نشسته بود. بهم خندید و گفت اگه کسی همه ی حرفای مهندس پ. رو بفهمه باید همونجا بهش مدرک لیسانس کامپیوترش رو بدن! آقای "سین. میم." هم بود و بخشی از چیزهایی که گیج شده بودم را برایم توضیح داد. یادم می آید اسم دوست دختر آقای "سین. میم." صدف بود. و یادم آمد در مراسم دفاعش که توی آمفی تئاتر دانشکده برگزار می شد، دکتر صاد. داور بود وقتی خندید و به آقای "سین. میم." گفت شما در حد یه پروژه ی دکترا کدنویسی کردی و 20هزار خط کد نوشتی! توی مراسم دفاعتون هم که کل دانشکده حاضر شدن!7 و نیم صبح توی بیمارستان که داشتم تلاش می کردم خواب را از سرم بپرانم، اسم آقای "سین. می
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
تاريخ: پنجشنبه
7 ارديبهشت
1402 ساعت: 11:20